shayan diba

 

 

چه غریبانه میگذرد

 لحظه های تنهایی

از پس خاطرات پوسیده

لحظه ها را نمیشود پس زد

در هیاهوی این سکوت رویایی

که به پژواک خسته لبها

تا کدامین دم اهورایی

میسراید کبوتر خسته

 نغمه های کبود دریایی

 

 

 

 

 

Share this Post Share to Facebook Share to Twitter Email This Pin This

نوشته شده در تاريخ برچسب:, توسط شایان دیبا

 

 

 

 

 

نامه هايم همه بي پاسخ ماند،

درد من را كسي از دل نشنيد

قصه هايم همه بي خواننده

اشكهايم همه از ديده روان

 مي چکد از گونه

نامه هايت همه را خواندم و خاموش شدم

جملگي نور شدم ،

در جوابي مبهم

ز تو من دور شدم

اول از عشق بگفتي بسیار

چشمهایم همه فانوس شدند

همه از روي ورقهاي سيه دفتر عمر

به بلنداي نگاه تو فراموش شدند

عشق تو بر تنم آتش افروخت

سينه ام سوخت در انديشه تو

در پس خاطره ها

محو شد اين زورق جان

نامه هايم همه بي پاسخ ماند

گذر عمر مرا عاشق كرد

بي صدايي شده هم قصه اين بلبل مست ،

در پس اين قفس پولادين

بي صدا مرد دل پروانه ،

شمع جان شد خاموش

در هواي خانه

قصه هایم همه بي صاحب ماند

همه خاموش و كبود ،

همه يكسر كابوس

چشمهايت شده ماهي بي نور ،

بهر چشماني كور

مي روم تا گذر طوفان ها

گذر از خار و خس و باران ها

شايد آنجا، شايد

تکه نانی باشد

تك چراغي کم سو ،

كلبه روشني از جنس طلوع

شايد آنجا نفسي هم نفس من باشد ،

يا جوابي زیبا

بر اين نامه سربسته من

شايد آنجا گاهي

قدم شاپركي باز شود ،

دل بیچاره من هم شاید

اندکی  شاد شود

آه و افسوس سرابي دیرین

قصه ای نافرجام

از دیار شیرین

نامه هايم همه بي پاسخ ماند 

 

Share this Post Share to Facebook Share to Twitter Email This Pin This

نوشته شده در تاريخ برچسب:, توسط شایان دیبا